روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
امشب شب شاد و غمگینی است ...سالروز خاطراتی که لحظه لحظه از مقابل چشمانم میگذرند... امشب شبی است که مریم شیرین ترین درد دنیا را می کشید تا لایق زیباترین واژه : مادر شود . او درد می کشید و من که طاقت دیدن دردهایش را نداشتم اشک می ریختم ... . نیم شب سختی بود ...بلاخره پس از تماسهای مکرر پزشک مریم؛ تصمیم گرفت که باور کند زمان به دنیا آمدن نوزاد خواهرم فرا رسیده است و معترض و شاکی ازین همه پیگیری خانواده من تصمیم گرفت که به بیمارستان بیاید ...اما ۲ نیم شب کجا و ۴ صبح کجا ! مریم به اتاق عمل رفت .انتظار انتظار انتظار... صدای لرزان و بغضی که در صدای مادرم از گوشی شنیده می شد. حال مریم خوب بود اما نوزادش بین مرگ و زندگی می جنگید ...دکتر آنقدر دیر آمده بود که نوزاد در هنگام تولد دچار خفگی شده بود ...ریه اش سوخته بود و نمی توانست نفس بکشد...او در آستانه ی مرگ بود .پرستار گفت : ۱ ساعت دیگر تمام می کند... . چقدر کار داشتیم ...باید تمام اسباب بازی ها و عروسک هایی را که مریم با عشقی عجیب برای زهرای کوچکش انتخاب کرده بود جمع می کردیم باید هیچ نشانه ای از اتاق زهرای کوچک بر جای نمی ماند . اما نمی دانستیم با آغوش بیقرار و منتتظر مریم که عاجزانه نوزادش را از ما طلب می کرد چه باید کرد ؟...و چه کسی می توانست به او این خبر را بدهد؟ دستگاه های بزرگ و کوچکی که به بدن زهرا وصل یودند و نقطه نقطه ی بدن ظریفش را سوراخ کرده بودند ...این منظره هیچ گاه از مقابل چشمانم محو نمی شود .زهرا زنده ماند ...نمی دانم چگونه ؟! شاید با ضجه های مادرش که می خواست پس از نه ماه درد و رنج زهرای زیبایش را در آغوش بکشد... آن روز ها مرتب پزشک هایی که بالای بستر زهرا می آمدند او را نوزاد cp خطاب می کردند و ما هرگز نمی توانستیم باور کنیم که cp یعنی فلج مغزی...نه آن موقع که در تمام لحظه هایی که در این 1 سال گذشته گریسته ایم نتوانسته ایم باور کنیم که زهرای زیبای کوچک فلج مغزی شده است... . زهرا زنده ماند ... و 4 ساعت دیگر 1 ساله می شود .با کوله باری از درد و رنج و بیماری...او حتی از چشیدن طعم شیر مادر محروم شد .داروها و شیرش از طرق بینی و با سند به او داده می شود...دکترها می گویند : شاید هرگز نتواند راه برود بدود...شاید هرگز برای خواهرم شیطنت نکند...چشمهای زیبایش هر روز ضعیفتر می شود و دکترها می گویند شاید روزی...مریم اشک می ریزد...من اشک می ریزم و هر که چهره ی پاک و معصومش را می بیند اشک می ریزد... . زهرا درد می کشد اما می خندد... و مریم صورت از درد به عرق نشسته ی او را پاک می کند و می گرید... و من از درد خواهرم می سوزم و کاری از دستم بر نمی آید .کاری از دست پزشک ها هم بر نمی آید . فقط هر چندوقت یک بار درد دیگری از او را پیدا می کنند... . 4 ساعت دیگر زهرای من 1 ساله می شود و من عروسکی را ک برایش خریده ام کادو می کنم و اشک هایم در دل کاغذ کادو پنهان می شوند... و آرزو می کنم که روزی برسد که بتواند عروسکش را بغل کند ...با او خاله بازی کند...برایش لالایی بخواند ...روزی برسد که تمام نوشته های مرا پاره کند و بعد خودش را در آغوش مریم پنهان کند...روزی برسد که تمام کتابهای داستانش را بیاورد و تا همه را یک جا برایش نخوانم رهایم نکند...روزی برسد که با زبان نصفه نیمه اش برایم شعر بخواند ... . امشب شب تولد زهرای زیباست ...و من نمی دانم چگونه برایش آرزو کنم که صد سال از این سال ها را پشت سر بگذارد ؟! امشب احساس غریبی دارم ...4 ساعت دیگر تولد زهراست من اشک هایم را در دل کاغذ کادو پنهان می کنم و با خودم می گویم یعنی پزشک زهرا هم مثل ما امشب حال غریبی دارد یا آرام در بستر ش خوابیده است ؟!... . کاش می شد به عقب بر گشت ...زمان را نگه داشت تا پزشک دیر نرسد...تا زهرای کوچک سالم به دنیا بیاید ...تا امروز این همه درد نکشد ... تا مریم دوباره بخندد ... و روزهای شاد خانواده مان بازگردد...کاش که پزشکش این دردها را بفهمد و هیچ نوزادی را تاخیر یک پزشک و سهل انگاری اش به حال و روز زهرای زیبای من ننشاند... . کاشکی خاک حریم حرمت می بودم می خرامیدی ومن در قدمت می بودم بی غم عشق تو صد حیف زعمری که گذشت پیش ازین کاش گرفتار غمت می بودم ترانه های باد را می شنوم و موسیقی غم انگیز دلتنگی ها را من غرقه در هجوم سکوتهای خسته روزگارم و گرفتار قفس تنگ خاموشی ها و همهمه پر التهاب واژه ها را در سکوت سخنان ناگفته می شنوم و اعتراف عشقهای نهان را در صداقت بی انتهای نگاه ها چه بسیار حقیقت ها که پس دیوارهای سخت سکوت دیده ام و چه بسیار نامردمی ها که از بخت یاری خویش ! و چه بسیار گلایه ها که از اسارت تقدیر کرده ام و چه بسیار لحظه ها که از زخم ها و رازهای نهانی خود سخن ساز کرده ام . و اینک از پس این همه رنج ها آموخته ام سخت ترین و بی انتهاترین درس بودن را : حضور جاودانه صبر در برابر تقدیر. گاه دل در بی فروغی چشمهای تو و سردی نگاه های خسته ی من و بی وفایی لحظه های سرشار از سکوتمان و در معنای پوسیده ی لبخندهای لحظه ای اعتماد و عشق را از میان حقیقت های زیبای نهفته درونمان جستجو می کند گاه پرواز بیکرانه ها را تجربه می کند و گاه ... و اما من آموخته ام که واژه زمخت و کهن وداع را باید فهمید ... من آموخته ام که از دلبستگیها باید گریخت ... من کوله باری دارم از تمام لحظه های رنج و شادیم از اشکهای پنهانی و لبخندهای نهانیم سرمایه های لحظه های تنهاییم . و شانه ای خسته از حمل این بار سنگین . من دلی دارم که هرشب دررون پیله اش می رود وهر سحر در آستانه ی پروانه شدن می میرد... و آرزویی... . ای آبی ترن لحظه ها ی رهایی آیا می رسد آن روز که این کرم خاکی کوچک پروانه شدن را طاقت آورد ؟! ای درخشانترین شعله ی هستی آیا می رسد آن روز که این پروانه ی تنها خویش را در جوار تو به آتش کشد و جان بگیرد ؟ غروب می شود و من هر شب در انتظار این سفر دل بر دوش می نهم و پیله بر سر می کشم و رویای شمعی می بینم که در مقام شعله هایش آتش گرفته ام ... . لحظه ها در گذر ایام بر تار وجودم آهنگ رفتن می نوازند و چه موسیقی غمگینی ! وزش آرام و سنگین فراموشی بر خاطرات فسیلی ام لحظه های با تو بودن را با بادهای مهاجر هجرت می دهند... و دست نامرئی زمان یادها را می رباید و محو می کند . و می دانم که بادهای فراموشی رد پای این رهگذر کهن را محو خواهد کرد و خاطرات او نیز در بی خیالی چشمان تو مدفون خواهد شد... و باز بر این دیار رهگذری دگر و او نیز اینچنین!؟... آن روز دیگر من در خاطرات تو پوسیده ام و تو ... کاش آرزوی امروز من باشی: بیکرانی تنها برای یک دل دلی که دچار آسمان باشد... و کاش شاخه های پر بار نگاهت آنقدر دست نیافتنی شود که شیطنت هر دستی میوه های آن را نرباید ... لحظه ها می گذرند ... و جاده های بی سرانجام این گذر چندی است مرا به خود می خواند بدرقه ای نمی خواهم بگذار خداحافظی مثل سلامی ساده باشد و این مسافر در کرانه رویای با تو بودن فراموش شود و در هندسه پیچیده دلت نقطه ای و سپس هیچ شود ... سال ۸۶ من بودم و اوج بال من کودکی ام دریا دریا زلال من کودکی ام دنباله بادبادکی در کف باد من بودم و بی خیال من کودکی ام دگر این دل سر ماندن ندارد هوای در قفس خواندن ندارد چنان در دوزخ دنیا دلم سوخت که دیگر بار سوزاندن ندارد قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود ومن چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام ! قیصر امین پور روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد .آخر گفت: - بیزحمت مرا اهلی کن ! شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم.من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم. روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند نمی توانند شناخت.آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست و آشنا مانده اند. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن ! شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟ روباه در جواب گفت: باید صبور بود. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی . من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرفی نخواهی زد. زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست. ولی تو هر روز می توانی قدری جلوتر بنشینی. فردا شازده کوچولو باز آمد. روباه گفت: - بهتر بود به وقت دیروز می آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه ببعد کم کم خوشحال خواهم شد و هرچه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود.سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شدو آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نا معلومی بیایی دل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید...آخر در هر چیز باید آیین باشد. شازد کوچولو پرسید : « آیین » چیست ؟ روباه گفت : ای هم چیزی است بسیار فراموش شده چیزی است که باعث می شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعتهای دیگر فرق پیدا کند.... بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد روباه گفت: - آه !...من خواهم گریست. شازده کوچولو گفت : گناه از خود توست . من که بدی به جان تو نمی خواستم . تو خودت خواستی که من ترا اهلی کنم.. روباه گفت : درست است . شازده کوچولو گفت : در این صورت باز هم گریه خواهی کرد ؟ روباه گفت : البته . شازده کوچولو گفت : ولی گریه به حال تو هیچ سودی نخواهد داشت . روباه گفت: به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود. و کمی بعد به گفته افزود : یک بار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن.آن وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است. بعد برگرد و با من وداع کن و من به رسم هدیه رازی را بر تو فاش خواهم کرد. شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت : - شما هیچ به گل من نمی مانید . شما هنوز چیزی نشده اید.کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید . شما مثل روزهای اول روباه من هستید.او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر.اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا است. و گلهای سرخ سخت رنجیدند. شازده کوچولو باز گفت: -شما زیبایید ولی درونتان خالیست . به خاطر شما نمی توان مرد.البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهای از همه شما سر است.چون من فقط به او آب داده ام.فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام فقط او را پشت تجیر پناه داده ام فقط کرمهای او را کشته ام چون فقط به شکوه و شکایت او به خودستایی او و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام . زیرا او گل سرخ من است. آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت : - خداحافظ !... روباه گفت : خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است : بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است. شازده کوچولو برای این که به خاطر بسپارد تکرار کرد : - آنچه اصل است از دیده پنهان است . - آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای . شازده کوچولو برای این که به خاطر بسپارد تکرار کرد : - عمری است که من به پای گل خود صرف کرده ام . روباه گفت : آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی . تو هر چه را اهلی کنی همیشه مسوول آن خواهی بود. تو مسوول گل خود هستی ... شازده کوچولو برای این که به خاطر بسپارد تکرار کرد : - من مسوول گل خود هستم ... دنگ ...دنگ... لحظه ها می گذرند. آنچه بگذشت نمی آید باز. قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز . تند بر می خیزم تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد آویزم آنچه می ماند از این جهد به جای خنده لحظه پنهان شده از چشمانم آنچه بر پیکر او می ماند : نقش انگشتانم. دنگ ... فرصتی از کف رفت. قصه ای گشت تمام!... . سهراب سپهری دیدم در آن کویر درختی غریب را محروم از نوازش یک سنگ رهگذر تنها نشسته ای بی برگ و بار زیر نفسهای آفتاب در التهاب در انتظار قطره باران در آرزوی آب ابری رسید چهر درخت از شعف شکفت دلشاد گشت وگفت : « ای ابر ای بشارت باران آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟! » غرید تیره ابر برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت ! ... گل به گل سنگ به سنگ این دشت یادگاران تواند. رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوگواران تواند. در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک اما آیا باز بر می گردی ؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد ! خدا کند که زمستانمان بهار شود و روشن از خبرت چشم روزگار شود روا مدار که دیدار دوستدارانت به حسرتی که گرفتار شد دچار شود محمد جواد محبت در سایه این سقف ترک خورده نشستیم بی حوصله و خسته و افسرده نشستیم خاموش چو فانوس که در خویش خمیده است پیچیده به خود با تن تاخورده نشستیم یک بار به پرواز پری باز نکردیم سر زیر پر خویش فرو برده نشستیم بر سنگ مزار دل خود مرثیه خواندیم یک عمر به بالین دل مرده نشستیم بر گرده ما خاطره خنجر یاران با جنگلی از خاطره بر گرده نشستیم آیینه هم از دیده تردید مرا دید با سایه خود نیز دل آزرده نشستیم برخاست صدا از در و دیوار ولی ما با این همه فریاد فرو خورده نشستیم قیصر امین پور باز مرد گلفروش پای گلها را برید مشتری در روح خود جیغ آنها را شنید چند لحظه خیره ماند روی آن گلهای لال گلفروش اما هنوز گرم کار و بی خیال توی قلب سبز گل کرد یک سیم بلند از سر انگشتان او چند برگی نیز کند باز هم ول کن نبود زرورق روبان و چسب گل در اشک و التماس او به فکر کار و کسب دسته گل آماده شد حیف با شکلی قناس باز نعش چند گل شد عوض با اسکناس ناصر کشاورز چه می شد جاده های دل ترافیک محبت داشت؟ برای مهرورزیدن هزاران خط سبقت داشت چراغ سبز را چون گل به هم تقدیم می کردیم به جای بوق می گفتیم: « عمو ما با تو همدردیم! » تصادف کاش بین ما سلام و دست دادن بود خسارت معنی اش تنها دلی از دست دادن بود پلیس چار راه ای کاش که درویشی خداجو بود به جای برگه قرآن داشت و سوتش نیز یاهو بود ...چه بیهوده دل ما را به سوی هیچ هی کردند هزاران چرخ سرگردان به دنبال چه می گردند؟! ناصر کشاورز سر سفره باز ما اگر یا کریمی نشست نباید به او کیش کرد نباید دلش را شکست اگر گربه ای نیمه شب بیاید بگوید میو نباید به او فحش داد نباید لگد زد به او چرا باید از ما کنند کل و کبک و آهو فرار؟ در این قرن ما راستی چه مفهوم دارد شکار؟ بیایید روزی به مار بگوییم آقا سلام اگر بوسه اش نیش بود نگیریم از او انتقام کف کفش ما دفتری پر از نقش معصیت است لگد کردن مورچه چرا بی اهمییت است ؟ چرا کشتن یک مگس در این روزها جرم نیست؟ مگس که فقط چشم او جهانی ز تکنولوژیست چرا از طلا کمتر است بهای گل اطلسی؟ برای قفس داشتن ندارد مجوز کسی در این روزها که هنوز پر قو توی بالش است سر شانه هیچکس پرنده نخواهد نشست. ناصر کشاورز چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم وقتی که ذهن گرفتار سکوت مبهم واژه ها می شود و هیچ کس ندای خواهش کلمات را از پس سختی ناگفته ترین سخن ها نمی شنود قلم در غم انگیزترین لحظه های خویش به سوگ می نشیند و حقیقت زیبای واژه ها در بی طراوتی رگهایش می پوسند . وقتی هیچ نوایی در نای خشکیده واژه ها شوری نمی آفریند و معنا این شانه ی زلف پریشان واژه ها نظمی نمی آفریند و هیچ شنوایی آهنگ حزین خستگیهایت را در نا توانی سخن ها نمی شنود و هیچ چشمی به تماشای آنچه باید ببیند نمی نشیند ؛ چقدر خستگی شانه هایت در زیر کوله بار سنگین حقیقت های ناگفته بی طاقت می شود... . وقتی به سکوت می نشینی و دست های اندیشه ات را به اسارت زنجیرهای غفلت و خموشی می سپاری چقدر واژه ها فریادها خستگی ها کلمات و بی صبری ها بر تنهایی پریشان افکارت هجوم می آورند و آنگاه چگونه می توان بر هجوم بیکرانه ها ایستاد و خموش ماند ؟! و وقتی اندیشه بر بیکرانی حقیقت زبان می گشاید قلم در عجز خویش به عزلت می نشیند و چگونه می توان نوشت وقتی زبان گویای اندیشه هایت ترا یاری نمی کند؟! ... . چندی است که قلم را بغضی است سنگین... و من چشم انتظارم که توان از کف دهد و سر بر شانه ی کاغذ نهاده و شیون بسراید باشد که دل کمی سبکبار تر شود ... . لحظه های زندگی مثل چشمه مثل رود گاه می جوشد زسنگ گاه می خواند سرود سر به ساحل می زند موج شط زندگی لحظه ها چون نقطه ها روی خط زندگی می رود هردم به پیش کاروان لحظه ها مقصد این کاروان جاده ای بی انتها لحظه های زندگی چو قطاری در عبور ایستگاه این قطار بین تاریکی و نور گاه در راهی سیاه گاه روی خط نور گاه نزدیک خدا گاه از او دور دور قیصر امین پور کاش مرگ کودکان کزو افسانه بود کودک افسانه ما اینک اندر خانه بود کاش دیو جنگ این غارتگر صلح و صفا در زمین سبز ما همواره یک افسانه بود کاش روزی دست غارت می شکست مرگ پایان هدفهای ستمکارانه بود کاش حرفی مشترک در بین ما چون درختی در دل ویرانه بود کاش فقر و قحطی و آوارگی با تمام شعرهای کودکان بیگانه بود در صفای آسمانیت چون کبوتر در غربت آزادیم بر بام سرایت منزل گزیدم در هوایت پر و بالی گشودم در رهگذارت دانه ای چیدم بر نگاهت نغمه ای سرودم از پاکیت قطره ای نوشیدم چه شد ترا که اینک : بنیانم وازگون کردی پر و بال پروازم شکستی در گذرم طوفان سنگ به پا کردی با دست هایت نغمه هایم را فشردی با خشم هایت زهر نفرت نوشاندی و نیم جانم را به اسارت بردی مرا قربانی کدام پرستوی مهاجر کرده ای ؟! ... باز گذشت زمان هجر رقم می زند نای دل از سوز جان نغمه غم می زند باز پرستوی دل عزم سفر می کند سوی همه بی کسی عشق نظر می کند باز تو خواهی گذشت در گذر روزگار حسرت ماندن ز تو می شودم ماندگار لیک چو هجران رسید غم به جهان می رسد بر دل غم دیده ام درد زمان می رسد شعر و شر و شور من باز ز سر می رود روح شرر دیده ام باز ز تن می رود گرچه که هجران ز تو لطف و وفا می برد مهر و محبت به کس با چه جفا می برد لیک بدان خسته دل از تو جدا مانده ام چشم به آنسوی هجر پر ز وفا مانده ام (۷۸/۳/۱۲) روزی که تو آمدی باران بارید. ومن با هزاران سلام بارانی به استقبالت آمدم و تو چمدانت را به وسعت دلم گشودی ومن غرق شدم در طراوت درونت. از آن پس هر روز می آمدی با یک بغل شقایق و وقتی که می رفتی دستهایت از یاد شقایق سرشار نمی دانم چرا شقایق های امروزت بوی طوفان می داد؟ و ناگهان در دستهایم پرپر شدند. می گویند : این نشانه سفر است... پس می روی... من می مانم و عطش دستهایم که در حسرت شقایق خواهد پوسید من می مانم و عطش چشمهایم که در انتظار باران خواهد گریست من می مانم و این همه سراب... من می مانم و این همه فاصله... من می مانم و جاده های پیش رو ... . (۷۷/۶/۱۵) در میان باغ خفته در سکوتی زرد چون درختی منتظر چشم در راه عبورم خیره بر بی انتهایی زمان ! بگذر اینک سبز آواترین رویای بی پایان ! (۷۸/۲/۲۷) آسمان با ستاره های قشنگ انعکاس نگاه توست علی شب این آسمان تیره هنوز روشن از روی ماه توست علی یاد دادی به مردمان زمین که همه خوب و مهربان باشند مثل آیینه صاف و بی کینه مثل باران آسمان باشند با تو می شد به ابرها پیوست پیچک سبز دستهایت کو؟ آفتابی که در نگاهت بود گرمی خفته در صدایت کو؟ رفتی و کوفه کوفه حسرت را در دل شیعه شعله ور کردی آه آتش گرفته ما را در هوایت پرنده تر کردی رد پای تو سبز می ماند در دل کوچه های کوفه علی ای بهار همیشه جاری وسبز ای امام گل و شکوفه علی تقی متقی هرجه جز تشریف عریانی برایم تنگ بود از قماش زخم بر تن داشتم تن پوش ها هرچه گفتم از غم آن روز ها و سوزها هر چه در دل داشتم از نیش ها و نوش ها هرچه گفتم هیچ کس نشنید یا باور نکرد من دهانی نیستم از زمره این گوش ها قیصر امین پور 

















| Design By : Night Melody |
